شاهدخت سرزمین ابدیت
دوباره مثه بچگیام شدم یه کارایی کردم که خیلی وقت بود دلم می خواست انجام بدم و نمی شد 5شنبه رفتیم دماوند به باغ همیشگی تو اون هوای خوب توی راه سرم رو مثه وقتی که خیلی کوچیک بودم از ماشین کردم بیرون و با دستام سعی می کردم که هر گل و گیاه و درختی رو لمس کنم چه حس قشنگ و لذت بخشی بود یه سفر در زمان بود باد لطیفی که به صورتم می خورد و از لابه لای انگشتام عبور می کرد زندگی رو از اعماق وجودم به جریان مینداخت باز یه تاپ بازیه حسابی هم کردم مثه اون موقع ها که هیچوقت حرف کسیو گوش نمی دادم و دستام رو روی تاپ ول می کردم به اسمون خیره شدم و طلوع ماه رو دیدم تنهایی با یه چوب بلند که از بچگی عادت داشتم وقتی به باغ و کوه می رم به دستم بگیرم رفتم به دشتای اطراف تو دشتا دویدم و داد زدم تازه یه ذره احساس راحتی کردم توی گلوم خیلی چیزا بود که با این فریاد از بین رفت به خیلی جاها که دیگه جرات رفتنش رو نداشتم رفتم تک و تنها و این تنهایی یه چیزایی رو دوباره درونم زنده کرد اینکه من می خوام همون سارای همیشگی باشم پایین نوشت: بازم فرودگاه ١-هر وقت پا به این مکان میذارم از شدت استرس دل درد شدیدی می گیرم هم اگه کسی بخواد بیاد هم اگه کسی بخواد بره ٢-خواهرم رو بعد از یک سال دیدم دلم کلی براش تنگ شده بود ٣-جالب اینجا بود که نه تنها فرودش تاخیر نداشت بلکه 24 دقیقه هم زود نشستن(ماشالله شرکت هواپیمایی لوفتانزا) ۴-از دست این داداشم امیر ۵-هواپیماساعت 1:16بامداد دقیقه نشست و تقریبا ساعت 3 رسیدیم خونه تا بعد از اذان صبح هم نشسته بودیم حرف می زدیم و سوغاتی بازی می کردیم جمعیت هی گرسنمون می شد و تند تند میوه و شربت و شکلات و...می خوردیم واسه خودش شده بود مهمونی دارم از تو می نویسم شوخی نیست همه حرف های دلم هم این نیست و چرا دستان تو همیشه زبر است؟ دارم از تو می نویسم شوخی نیست به نام ... پدر و این برای توست تویی که می دانم هیچگاه این را نخوهی خواند این دفعه می خواهم برای تو بنویسم تویی که هیچوقت برایت اینکار را نکرده ام و تو با ان روح عظیم و شانه های گسترده در ساده ترین کلام خلاصه می شوی تا در زبان کودکی خردسال اولین کلمه ی زندگی باشی و تو با ان همه هیبت در اولین حروف الفبای زندگی جا می گیری همانند اب روانی و اولین املای ما اسم تو است بابا اب داد . و هر چه که دگرگون شود قابل درک نیست ولی تو و نامت اگر هم دگرگون شوی هنوز مثل اب روانی و می شود گفت از اب هم بهتری و اگر نامت را دگرگون کنیم دیگر نمی نویسیم ( بابا اب داد) چون بابا خود دریاست و انقدر روح بزرگت به اندازه ی دهان کوچکم ساده و روان شد که اولین کلامم با تو اغاز شد همیشه ایستاده ای مانند ابشاری بزرگ بر زمین می کوبی و چون درختی در عمق قلبم ریشه داری و نه از مادر کمتری و نه از فرشته ای اسمانی و کتاب عشقت را بار دیگر از سر خواهم گرفت به نام ... پدر توجه توجه :می دونم پست خیلی طولانی شده ولی دنبال اسمت توش بگرد حتما پیدا می کنی در ضمن رنگهای انتخابی برای اسم ها شانسکی است نقطه دقیقا یک سال پیش یا دقیق تر 12 ماه پیش یا به طور جزئی 365 روز پیش تصمیم به ساخت این وبلاگ گرفتم(البته تولد حقیقی 21 تیرماهه که من به دلایلی 25 می گیرمش) البته فکر می کنم دهمین وبلاگ هست و در کل از همه ی وبلاگای دیگم جداست این پست رو اول به وبلاگم و بعدش به تمام دوستای خوبم تقدیم می کنم یادی از همه ی دوستان: باباپرشین(دکتر مهدی بوترابی) که از اول تولد این وبلاگ بهم سر می زنه و همیشه هم نظر می ده(شکلک ها)فکر کنم رکورداره داشتن کامنتای باباپرشینیم اونم از نوعه متنی نه فقط شکلک گل یخ(فاطمه ملکی)یکی از بهترین دوست جونای وبلاگ نویسمه که خیلی وقته دیگه این دوستی فقط مجازی نیست بلاگ ها(بهزاد)وقتی باهاش اشنا شدم که قرار بود تو قسمتی از فنز بنویسم و از اون جا دوستیمون اغاز شد و خیلی کمکم کرده و می کنه دهکده ی اینترنتی(کدخدا و بروبکس دهکده)یه کدخدای خوب و مهربون که لنگش تو دنیا پیدا نمی شه فقط شازده(که منم)رو خیلی اذیت می کنه دختر کدخدا/خاله کدخدا/امنیه/خان دایی/حکیمه خاتون/بیگانه/خان داداش/شاور اعظم کدی همشون رو دوست دارم خاطرات پت و مت از زبان پت(پت)هر موقع به وبلاگش سر می زنم اگه غم و غصه داشته باشم به کلی فراموش می کنم خیلی دوسش دارم و کلی دوسته خوبیه بی تو چه کنم(محمد)همیشه نوشته هاش رو دوست داشتم و دارم فقط دیر به دیر اپ می کنه و یکی از تنها دوستایی هست که همیشه نوشته هامو به دقت می خونه و کلی مهربونه جیگرتو(جیدر من)خیلی باهاش دوستم ولی سرش شلوغه و کم پیدائه و هر کی باهاش دربیفته ور افتاده دوست داشتن رو قبول دارم(عاطفه)این عاطفه که اصلا حوصله ی اپ کردن نداره و ما خارج از محیط وبلاگ دوست شدیم و بعدا تو دنیای وب همدیگه رو پیدا کردیم و دیدم ای دل غافل بله شباهنگ(یاسمن)این دختره از بس درس می خونه شده جسد ماهه به خدا لنگه نداره ایشالله کامپیوترش زودتر روبه راه شه دنیای شادی(شادی)شادیه واقعی رو می شه از نوشته هاش پیدا کرد و این قالب صورتیش منو به وجد میاره شوریده(شیدا)دوست مهربونی که به قول خودش همدیگه رو لینک کردیم که دیگه همو گم نکنیم ولی اون رفت و دیگه نمی نویسه خیلی وقته دلم براش تنگ شده ایشالله مشکلش زودتر حل بشه سال های سبز عاشقی(محمد)وبلاگش یه قالب سبز داره که خستگی رو از چشم ادم می گیره و پست هاش پر از امیده ستاره ی دنباله دار(مهدی)خیلی وقته اپ نکرده هر جا هست موفق باشه مرگ گلبرگ های مریم(امیر)کافیه یه کار از این پسر بخوای تا برات انجام بده یه دوست واقعیه تک ستاره من تو هستی(ستاره)همیشه یه جمله ی قشنگ تو وبلاگش هست هر چه می خواهد دل تنگت بگو رویای نیمه تمام(رویا)خودش برعکس رویاهاش یه رویای تمامه یه مدته که غمگینه ایشالله مشکلش حل بشه غم تنهایی من(لیلا)هر وقت به وبلاگش سر می زنم یه غمی تو نوشته هاش هست ایشالله دل مثه دریاش غم ها رو غرق کنه بدذات(بدذات)این موجود خبیث معلوم نیست بعضی وقتا کجا غیبش می زنه برعکس ظاهر خبیثش خیلی مهربونه و به دردودل ادم گوش می ده پشت نقاب شب(سعید)وبلاگش همیشه فعاله تقریبا از اول این وبلاگ بهم سر می زد تازگی ها یه اتفاق بد واسه خودش و خانوادش افتاده که انشالله خدا بهشون صبر بده تنها در پاییز(نازنین)اخخخخ من چی بگم از این دختر که ماهه مثه خودم یه دختر پاییزیه که لنگه نداره فکر کنم یکمی از دست من ناراحته اره نازنین؟! بوی باروون(سعید)بالاخره که وبلاگت رو خونه تکونی نکردی می گم باید استین برات بالا زد گوش نمی کنی غزل واره های تنها()اسمشو از وبلاگش پاک کرده شاید نخواد منم بنویسم کم پیدا هست ولی بی معرفت نیست هنوزم گهگداری بهم سری می زنه دوستانه(ساعده)متنهای ادبی و شعراش رو خیلی دوست دارم وبلاگش پر از ادب و ادبیات و... ساعده خانم یادته یه موقعی یه سری می زدی خوب الانم سر بزن دیگه مثل اون موقع ها که کامنت بازی می کردیم تمام ناتمام من...(مجید)خیلی حیف شد ارشیو وبلاگش رو پاک کرد نوشته هاش خیلی بامزه بود مجید یادته وقتی می گفتی می خوای وبلاگ نویسی رو ول کنی چقد باهات دعوا کردم ***کرج***(حجت لباف)این پسر یه وبلاگ نویسه فعلاله چهره های درخشان هم دست خودشه ناشکیبا(محمد)شعر می گه یه شعر داره که اسمش شطرنجه حتما بخونید عالیه قاصدک(محمد)خیلی وقته لینکش کردم ولی زیاد سر نمی زنه واسه همین هم فقط نوشته هاش رو بعضی وقتا می خونم روزنوشت های پارسا(پارسا)امان از دست این پارسا خیلی وقته خبری ازش نیست پست اخرش تا اونجا که یادمه راجع به ازدواج بود فکر کنم رفت قاطی مرغا جوانی(محمد)هر چی اهنگ و اینا میخوام کافیه به وبلاگ جوانی سر بزنم با سفارشم قبوله گل من(پگاه)اینو که من اگه دستم بهش برسه خفش می کنممممممم این یه همکلاسیه بی معرفته که خبری نمی گیره کلبه ی عاشقانه با ساسان(ساسان)این ساسان عاشقه به خدا دروغم کجا بود وبلاگش رو بخونید انقد قشنگ می نویسه ادم اشکش در میاد خدایی که شکست خورد(محمد امین)من بهش می گم سید قراره توی پروژه ی بزرگ همکاری کنیم موفق باشیم برای تو می نویسم همیشه...(زوج عاشق)ایشالله هیچوقت تو زندگیشون غم پا نذاره همیشه دوستای خوبی برای منو وبلاگم بودن و هستن زیتون(زیتون)خیلی مقویه و یه روانشناس خوب همیشه به من سر می زنه و هوامو داره نظرکرده(نظرکرده)چی بگم والا تا تبادل لینک بین وبلاگامون صورت گرفت رفت که رفت هر جاهست سلامت باشه شادوشنگول(شیوا)این مثه توپ شیطونک می پره بالاوپایین مگه تولد عزیز جونت تموم نشد چرا پست جدید نمی ذاری رنگارنگ(دوست جون)قالب وبلاگش ساده است من عاشق اهنگه وبلاگشم وقتی می شنوم یاد لالای های بچگیم میفتم می خوامشششششش البته منظورم اهنگ وبلاگش بودا داستان های محمدرضا(ممزی)تازگیا کم پیدائه ایشالله مامانش زودتر روبه راه بشه یکی از اولین دوستای وبلاگمه هاااا از خواب تا مرگ(پیمان)یه داداشیه پرچونه که همیشه تخیلاتش رو می خونم یه دانشمنده واسه خودش عکسدونی(عکاس)بابا تو رو که فیلتر کردن مگه چه خلاف بزرگی دچار شد تو مثل بارون اومدی عاشق و اشنا...(کیمیا)دخترخالمه و کلی خاطره کیمیا مهران مدیری در چه حاله؟ درحضور(یکا)یه دوستی که همیشه به یادشم مدتیه که وبلاگش رو تعطیل کرده البته گاهی سر می زنه داش حمید(حمید عشقی)یادش تو دل همه ی وبلاگ نویسا زنده است نوشته هاش ادمو به خود میاره گاهی به وبلاگش سر می زنم خدا کنه که واگذار نشه کاش...(نسیم)یه ابجیه مهربون که قراره یه روزی بهم سر بزنه و مهمونم بشه یکتاپرستان(سینا)یه ادمه فعال تو زمینه ی سایت سازی ایشالله که گروه سایتاش همیشه فعال باشه باران خیال(یاسین)نمی دونم چی بگم! ولی به یاد اون سوالی که میگه اگه یه دقیقه به اخر عمرم مونده باشه بهم چی می گی بهت می گم نویسنده و مدیر موفقی خواهی شد سیب گندیده(هیچکس)می خواستم اسم خودش رو بنویسم ولی گفتم شاید دلش نخواد یه کارمند نمونه است بانوی اسمانی(تاتی)مثل خودم پرانرژیه و کلی مهربونه یاد نمایشگاه کتاب بخیرتاتی چقد با گل یخ پریدیم بالا و پایین تو چرا تنهایی(نرگس)واییییییی عاشق شعراشم همه حرفای دلش تو شعراش معلومه کلی دلم براش تنگ شده محمد به این نرگس بگو یه سری به من بزنه سطرهای دلتنگی(مینا)تازگی ها اسم وبلاگش رو به ترکی می نویسه چقده قشنگ می شه نیگا--> سخنته سوزلریم پژواک(پویان)وبلاگش به غیر از دلنوشته هاش هیچی نداره نه لینکی نه....برا همین وبلاگ خیلی جالبی به نظرم میاد زیر درخت ارزو(سعیده)چی بگم از دست این دختر که باهم این وبلاگا رو تبدیل به چت روم می کنیم بعضی وقتا هم واسه همدیگه توی دهکده اینترنتی کامنت می ذاریم یکی مثل خودت...گاهی به اسمان نگاه کن(نادر...همین وبس)خیلی به دور و اطرافش توجه داره نادر با کاری که برای مرگ دوستم کردی باورم شد که بالاخره یکی که وبلاگم رو خوند حرفامو درک هم کرد بازم مرسی عشق می باید این روزگاران خدارا(مینا)عاشق اسم این وبلاگم و صاحبش رو کلی دوست دارم زود باش بیا تو شاعرانه ها(معین الدین واعظی)خدا می دونه که این پسر چرا اسم وبلاگش رو این گذاشته و بعد همه چی می ذاره تو وبلاگش الا شعر!!!!! بچه های اسمان(میثم)تقریبا هم محلیه یه ذره محلشون اونورتره همیشه با کامنتاش وبلاگم رو گل باررون می کنه به پاکی دریا(توپول)چی بگم از دست این توپول انقد لاغر نمی کنه که اخرش می ترکه لینکش می باید یه مقدار بالاتر باشه چون تقریبا از اول این وبلاگ بهم سر می زنه نقاش باشی(نقاش من)به قول خودش تو همون لحظه ی اولی که همدیگه رو دیدیم حس قشنگ دوستی رو هم دیدیم ما اول همدیگه رو پیدا کردیم بعد وبلاگامون رو تاج خورشید(تاج خورشید)کلی مهربونه سر می زنه حالمو می پرسه انگار صد ساله که دوستمه رازان پرستوهای مهاجر(شهزاد)کم پیدایی شهزاد خانم این شهزاد منو به طنازی تشویق می کنه خیلی شیطونه از این لحاظ
negar500200385 (نگار)با اینکه تازه باهم دوست شدیم ولی بیشتر از اونایی که کلی باهاشون دوستم بهم لطف داره هشت بهشت(فواد)من اولین بازدیدکننده ی وبلاگش بودم فواد از دستت خودمو می کشم چرا شاهدخت رو اینجوری نوشتی شاه دخت اما من ان شکوفه ی اندوهم(سعیده)کلی با هم کامنت بازی می کنیم وقتی میام می بینم سعیده واسم کامنت گذاشته می گم نه نمی شه حتما باید جوابش رو بدم اخه جفتمون هم حاضر جوابیم سعیده خیلی خوبی که تند تند بهم سر می زنی
yashar430 (یاشار)تو جشن تولد پرشین بلاگ اول اجرای خیلی قشنگش رو دیدم و بعد وبلاگش رو و هزار تا دوسته دیگه که دلم می خواد اسم همشون رو بگم ولی همینجوریش خیلی زیاد شد ولی قول می دم واسه همه جبران کنم حتی اونی که فقط یکبار سر زده بهم و بالاخره با 2187تا کامنت و 2713تا بازدید که فکر کنم برای یکسال خیلی خوبه وارد سال دوم فعالیت در این وبلاگ می شم همتون رو دوست دارم می خوام تا می تونم باهاش پنجره درست کنم یه خونه واسه خودم بسازم که صدتا پنجره داشته باشه دارم می سازم صدمین پنجرمو می سازم هر کی میخواد تو خونمو ببینه خونه ی من خالیه خالیه به جز گلدونام چیزه دیگه ای نداره دارم می سازم صدمین پنجره رو که روی زمین میذارمش تا به دل زمین باز بشه اینم از صدمین حالا واسه صدویکمین پنجره دنبال جا می گردم کجا بذارمش؟؟؟ پایین نوشت: تولد فردا یادتون نره روز پدر هم پیش پیشی مبارک اتاق جدیدم رو توی خونه ی جدید زیاد دوست ندارم البته یه اتاق جمع و جور و در کل خوبه ولی اتاق قبلیم(تو خونه قبلی)خیلی بهتر بود یه جوری بود که صبحا از پنجره افتاب می زد تو صورتم و عمرا اگه می تونستم تا ساعت ٨ صبح هم بخوابم ولی الان... یه چیز دیگه ای هم که خیلی ازارم می ده اینه که هر وقت به بیرون از پنجره نگاه می کنم یه منظره ی زشت می بینم یه ساختمونی که سازندش اصلا سلیقه نداشته و واییییییی از سر و روش کثافت می باره ولی امروز یه صحنه ی قشنگ رو یکی از تیراهنای نورگیره اون ساختمونه دیدم دوتا کفتر خیلی توپول و بامزه یه تریپ عشقولانه برداشته بودن و عشق بازی می کردن خندم گرفت ولی حالا که دقیقتر نگاه می کنم پایین نوشت: نمی دونم چرا مثه بچه ادم صبح ها یا عصرا اپ نمی کنم از کدی(کدخدا)مهربونم هم ممنون که یه ایده ی قشنگ واسه پنجره ی اتاقم داد دارم جلو جلو خبر می دم امشب شب ارزوهاست شبی که می تونه برامون سرنوشت ساز باشه تو مفاتیح خوندم که امشب هیچ فرشته ای در زمین و اسمون نیست مگر گرد خانه ی خدا خدایا من ارزوها دارم ولی از خیلیاشون بی خبرم کمک کن تو رو به جونه تمام فرشته های پاک گرد کعبه ات بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
پرشین بلاگ رو خیلی دوست دارم عاشق وبلاگم هستم ولی یه مدته که این خونه ی پدری صفای همیشگی رو نداره ببین باباپرشین بیشتر وبلاگ نویسایی که من باهاشون دوستم و تو هم یه زمانی باهاشون خیلی صمیمی بودی یا هنوزم هستی یه جورایی ازت دلخورن هیچکدوم دوست نداریم که فقط به این دلیل که ارزش اقتصادی و تجاری وبه طور کلی مادی برای یه نفر داریم درد ودلامون رو تو وبلاگامون بنویسیم به اطرافیان هم لطفا توجه بیشتری کنین یه سری از دوستان بلاگفاییم(١۵ نفر) تونستن یکی از دوستای پرشینی و بکشن اونور خط(بلاگفا) تازگیا بعضی از بلاگرا به دلایلی دیگه نمی نویسن که ادم دلش می سوزه ادمایی با این نبوغ فقط به خاطر مدیریت یه سرویس ول می کنن و می رن ببین باباپرشین هی بچه ها رو حرص می دی فرق نمی کنه که تو کدوم سرویس وبلاگ داشته باشی باباپرشین باید واسه بچه ها الگو باشین نه اینکه لینک بچه ها رو کم کم پاک کنید روابط عمومیه پرشین هم خیلی ضعیف شده تو جشن تولد پرشین بلاگ هم هی تورو خواستن که بری روی سن و جوایز رو اهدا کنی این فقط چند نمونه از شکایات بچه ها و البته و البته خودم بود پایین نوشت: 1-باباپرشین اگه می خوای فیلترم کن 2-ولی خیلی دلم شکست لینکم رو پاک کردی 3-از باباپرشین به عنوان مدیر پرشین بلاگ یه سوال دارم 4-لطفا کسی نگه که چرا انقد با پررویی حرفام رو زدم دوستون می دارم سلام می دونم خیلی وقته که اپ نکردم ولی خوب همتون شرایطم رو می دونستید حالا این وسط یه اسباب کشی رو هم اضافه کنید همه بهم می گن خیلی دل گنده ام یا به زبون خودمونی بگم که پرروام تازه یکشنبه باورم شد که اسباب کشی داریم رفتم توی حمام و دوش رو باز کردم و حتی سقف حمام رو هم شستم همینطور جاهایی رو که اصلا تو این همه مدت زندگیم تو اون خونه ندیده بودم تا حالا تو عمرتون شده احساس کنید که یه حمال حسابی هستین و نمرتون بیسته بیسته یکی از اون اقایون محترم که اثاثیه رو تو کامیون می ذاشت صدا همه رو دراورد چون بلد نبود درست بچینتشون حالا اون وسط من نمی دونم داداشم چی فکر می کرد هر کی از خیابونمون رد می شد می گفت چه اتوبار باکلاسی حمال دختر هم داره نمی دونم کارگرا کجا بودن هنوز اون صحنه برام خنده اوره که با یه حمال هم نهشت شده بودم پایین نوشت: خونه تکونیه وبلاگم رو دیدیننننننن یه روبان بنفش از قفسه ی کتابام برمی دارم می رم جلوی اینه و باهاش موهام رو می بندم اره خیلی بلند شدن صورتم هنوز اشک الوده یاد روزی می افتم که زده بود به سرم و می خواستم برم موهام رو از ته بزنم شاید همه سرزنشم می کردن مسخرم می کردن ولی لااقل مثل الان خودم رو سرزنش نمی کردم اره دلم میخواست موهام رو مثل دلا می زدم اما نه برای اینکه بفروشمش و با پولش برای تو چیزی می خریدم بلکه برای اینکه می دادمشون تا یه کلاه گیس قشنگ برای تو نازنینم درست می کردم چه فرقی می کرد من با مو یا بدون مو ولی مهم تو بودی من یه دخترم و خوب می دونم که نداشتن مو برای یه دختر چه زجریه اونم اگه ریختن کم کم موهاش رو ببینه همینطور ابروهاش... دارم دیوونه می شم که چرا اینکار رو نکردم ارزشش رو داشت فقط برای یه لبخند بیشتر تو هنوز تو بهتم(ساعت سه و خورده ای)این ساعت هرگز از یادم نمیره تلفن زنگ زد زنگ زد زنگ زد و الهام خبر شفای تورو بهم داد عزیزم الهه زود بود به خدا زود بود هر چند می دونم راحت شدی بعد از شش_هفت سال دیگه نیازی به اون عصاهای کاذب نداری می دونم که داری تو بهشت می دویی دوییدن نه...داری پرواز می کنی می ترسم وقتی برم جلوی مامانت چه حالی بهش دست می ده وقتی که دوستای هم سن و سال دخترش رو ببینه و یاد گل پرپرشده ی خودش بیفته ولی نه...الهام می گفت مامانت خیلی ارومه به جای اینکه ما بهش تسلی بدیم و ارومش کنیم اون ما رو اروم می کنه من تازه امروز فهمیدم که تو نیستی در حالی که تو صبح روز شنبه رفتی بدقولیم رو ببخش عزیزم ببخش ببخش که بهت قول دادم خیلی زود میایم خونتون و شادت می کنیم می زنیم می رقصیم.... و تو چقدر خوشحال شد انگار که داشتی بال در می اوردی خیالم برای تو راحته خیلی راحت تو داری پرواز می کنی ولی من با این احساس گناه و شرم چه کنم خواب چند روز پیشم تعبیر شد تو اون دور نشسته بودی و چیزی می نوشتی ولی غمگین بودی همه ی اشناها بودن ولی من فقط صداشون رو می شنیدم و هیچ تصویری ازشون نمی دیدم تنها صورتی که برام معلوم بود صورت غمگین تو بود ولی تو حرف نمی زدی و فقط می نوشتی صداها می گفتن تو شفا گرفتی ولی به خاطر قیافت که همینجوری مونده ناراحتی نمی دونم چند ساعت ولی به مدت خیلی طولانی شاید یه شب تا صبح کامل از همون دور بدون مزاحمتی برات نگات کردم ترسیدم بهت زنگ بزنم و از حولیم بفهمی زیادی نگرانم واسه همینم برای الهام تعریفش کردم و گفتم که بهت چیزی نگه الهه ی نازنینم تموم شد دیگه درد و رنجی در کار نیست حالا اروم بخواب عزیزم اروم بخواب برات قران رو باز کردم سوره ی قیامت اومد (("سوگند به روز قیامت و سوگند به روزی که همدیگه رو باز می بینیم")) دلم برات خیلی تنگ می شه دوست دارم الهه خیلی زیاد پایین نوشت: ببخشید بعد از یه پست شاد اینو نوشتم باید درد و دلم رو در میون میذاشتم نه با یه نفر با همتون با همتون 

باغ کودکی های من

دقیقا پنج ساله شده بودم









دوباره برگردم به نقش خودم

(فرودگاه امام خمینی عجب فرودگاه خوبی شده اون مهراباد چی بود ابرومون رو می برد
)
تا ببینیم کی دوباه عزم رفتن می کنه

انقد تو فرودگاه مسخره بازی دراورد که هممون از خنده دلدرد گرفتیم
( به جای اینکه مسافر رو بغل کنه از اون دور می دوید و ما رو بغل می کرد
)
جای همگی خالی




ولی تصمیم دارم ادامش بدم تا جایی که ببینم همراهم میاد یا نه
دوستای خیلی خوب زیادی رو در طول این یک سال پیدا کردم





















































مینا نگفتی که بالاخره ماله کدوم شعره


اهنگ وبلاگش منو کشته






خیلی ارادت دارم



فقط دنبال چند تا تیکه چوبه شاید به درد نخور می گردم

یه ماچ گنده واسه بابای گلم




دیدم بدون اینکه به جای زشت دور و اطرافشون نگاه کنن به زیبایی خودشون می بالن
حالا ما ادما یکی مثه خوده من به جای اینکه به اسمونی که از پنجره معلومه و می تونم بهش عشق بورزم نگاه کنم
به چشم انداز ساختمون روبه رویی نگاه می کنم
می بینم نه انقدا هم زشت نیست من اگه بخوام می تونم قشنگ ببینمش تا هر وقت از پنجره بیرون رو نگاه می کنم اذیت نشم

هر وقت می خوام اینکارو انجام بدم می رم سروقت نقاشی کردن قلموهام صدام می کنم انگار فهمیدن عاشقشونم

همه حواسا جمع ٢۵ تیر تولد یه سالگی وبلاگمه
بیاین یه جشن براش بگیریم
اخه اولین تولد خیلی مهمه


ای آفتاب حسن برون آ دمی زابر/ کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز/ باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی زناز بیش مرنجان مرا برو/ آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست/ وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
این نان و آب و چرخ چو سیل است بی وفا/ من ماهی ام نهنگم عمانم آروزست
یعقوب وار وا اسفاها همی زنم/ دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود/ آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او/ آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول/ آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما/ گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار/رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
بخشی از زندگی منه چون یه سری از خاطرات خوب و بدم رو بدون رودربایستی یا با رودربایستی اینجا می نویسم
نزدیک به 4-5 سال هم هست که وبلاگ می نویسم ولی از یه جا به جای دیگه پریدم تا اینکه به اینجا رسیدم
چرا؟.....
(باباپرشین عزیز می خوام چند لحظه نقش یه نفوذی رو برات بازی کنم و حرف دل وبلاگ نویسای چندساله رو برات بگم
)

این یه موردش بود
بعضیاشون باعث می شن که بلاگرا از پرشین دور بشن
اینکه خوبه چند نفر یه نفر و کشیدن اونور
به ما باشه یه نفر 15 نفرو می کشونه اونور
(ددددد نگو به درک باباپرشین
به خدا همه واسه نوشتن یه دلخوشی دارن دیگه
)
و دلشون از دستت می گیره که یه وقت مثلا مثلا خدای نکرده بعد یه جشنی یا مراسمی کمرت می گیره و دیگه دیگه...
ولی همیشه بچه های پرشین یه چی دیگه بودن و هستن و خواهند بود(یه نمونش جشنا و قرارای وبلاگی
)
(مثلا یه نمونش
اون اولا لینک من تو وبلاگت بود ولی الان نیست
)
یه زمانی بچه ها خیلی راحت تر با مدیرا ارتباط برقرار می کردن ولی الان نه
... دور باباپرشین حصار کشیدن
(لطفا دست نزنید
)
این نشون می ده که درک مسئولین تا حد زیادی پایین اومده
اخه باید خودشون می فهمیدن که باباپرشین تو این رفت و امدها لاغر می شه و تریپ بازاریش به هم می ریزه 
که وقتی شروع کردم به نوشتن یادم اومد

ولی من حرف دل خیلیا رو گفتم که با حرص می گن اخرشم کار می دن دستت(یادته کمرت گرفت
)
(یاد باد ان روزگاران یاد باد
)
:بچه ها برای چی وبلاگ می نویسن؟
خود باباپرشین می دونه که چقد باهاش راحتم
حالا هم اگه ناراحت شده باشه خودش بهم می گه



ببینید چه می شود
چون همیشه لحظه ی اخر کارم رو انجام می دم و توجه کمی به این مسئله دارم که ملت منتظرم هستن
واسه همین تا ساعت 3 صبح بیدار موندم تا وسایلم رو جمع کنم
البته قبلش یه چیزایی رو جمع کرده بودم تازه حمام رو هم باید می شستم


من دوشنبه ای این احساس بهم دست داد
به خودم گفتم هرکول و دیدی من دخترشم
واسه همین هم مجبور شدن اثاثیه رو خالی کنن و دوباره تو ماشین بذارن
منو صدا کرده می گه بیا کمک وسایل و از کامیون در بیاریم

داداشه از اون بالا وسایل می داد پایین و منم می گرفتم
هنوز در عجبم از کار خودم


چطوره؟


