شاهدخت سرزمین ابدیت

دوباره مثه بچگیام شدملبخند

یه کارایی کردم که خیلی وقت بود دلم می خواست انجام بدم و نمی شدچشم

5شنبه رفتیم دماوند به باغ همیشگیلبخند باغ کودکی های منبغل

تو اون هوای خوب  توی راه  سرم رو مثه وقتی که خیلی کوچیک بودم از ماشین کردم بیرون و با دستام سعی می کردم که هر گل و گیاه و درختی رو لمس کنمزبان

چه حس قشنگ و لذت بخشی بود  یه سفر در زمان بود هیپنوتیزمدقیقا پنج ساله شده بودمابله

باد لطیفی که به صورتم می خورد و از لابه لای انگشتام عبور می کرد  زندگی رو از اعماق وجودم به جریان مینداخت بازنیشخند

یه تاپ بازیه حسابی هم کردمزبان

مثه اون موقع ها که هیچوقت حرف کسیو گوش نمی دادم و دستام رو روی تاپ ول می کردمبغل

به اسمون خیره شدم و طلوع ماه رو دیدم مژه

تنهایی با یه چوب بلند که از بچگی عادت داشتم وقتی به باغ و کوه می رم به دستم بگیرم رفتم به دشتای اطراف عینک

تو دشتا دویدم و داد زدملبخند

تازه یه ذره احساس راحتی کردم

توی گلوم خیلی چیزا بود که با این فریاد از بین رفتقلب

به خیلی جاها که دیگه جرات رفتنش رو نداشتم رفتم  تک و تنهاچشم

و این تنهایی یه چیزایی رو دوباره درونم زنده کردزبان

اینکه من می خوام همون سارای همیشگی باشم نیشخند  دوباره برگردم به نقش خودم

پایین نوشت:نیشخند

بازم فرودگاهناراحت

١-هر وقت پا به این مکان میذارم از شدت استرس دل درد شدیدی می گیرم هم اگه کسی بخواد بیاد هم اگه کسی بخواد برهنگران(فرودگاه امام خمینی عجب فرودگاه خوبی شده  اون مهراباد چی بود ابرومون رو می بردسبز)

٢-خواهرم رو بعد از یک سال دیدم  دلم کلی براش تنگ شده بود بغلتا ببینیم کی دوباه عزم رفتن می کنهچشم

 ٣-جالب اینجا بود که نه تنها فرودش تاخیر نداشت بلکه 24 دقیقه هم زود نشستن(ماشالله شرکت هواپیمایی لوفتانزا)تشویق

۴-از دست این داداشم امیرزبانانقد تو فرودگاه مسخره بازی دراورد که هممون از خنده دلدرد گرفتیم نیشخند( به جای اینکه مسافر رو بغل کنه از اون دور می دوید و ما رو بغل می کردخنده)

۵-هواپیماساعت 1:16بامداد دقیقه نشست و تقریبا ساعت 3 رسیدیم خونه تا بعد از اذان صبح هم نشسته بودیم حرف می زدیم و سوغاتی بازی می کردیم زبان

جمعیت هی گرسنمون می شد و تند تند میوه و شربت و شکلات و...می خوردیم   واسه خودش شده بود مهمونینیشخندجای همگی خالی

نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

دارم از تو می نویسم

شوخی نیست

همه حرف های دلم هم این نیست

و چرا دستان تو همیشه زبر است؟

دارم از تو می نویسم

شوخی نیست

به نام ... پدرلبخند

 

 

و این برای توست  تویی که می دانم هیچگاه این را نخوهی خواند  

این دفعه می خواهم برای تو بنویسم   تویی که هیچوقت برایت اینکار را نکرده ام

و تو با ان روح عظیم و شانه های گسترده  در ساده ترین کلام خلاصه می شوی

تا در زبان کودکی خردسال اولین کلمه ی زندگی باشی

و تو با ان همه هیبت در اولین حروف الفبای زندگی جا می گیری

همانند اب روانی و اولین املای ما اسم تو است

بابا اب داد .

و هر چه که دگرگون شود قابل درک نیست

ولی تو و نامت اگر هم دگرگون شوی  هنوز مثل اب روانی و می شود گفت از اب هم بهتری

و اگر نامت را دگرگون کنیم دیگر نمی نویسیم ( بابا اب داد)  چون بابا خود دریاست

و انقدر روح بزرگت به اندازه ی دهان کوچکم ساده و روان شد که اولین کلامم با تو اغاز شد

همیشه ایستاده ای

مانند ابشاری بزرگ بر زمین می کوبی و چون درختی در عمق قلبم ریشه داری

و نه از مادر کمتری و نه از فرشته ای اسمانی

و کتاب عشقت را   بار دیگر از سر خواهم گرفت

به نام ... پدر

 

نوشته شده در ٢٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

توجه توجه :می دونم پست خیلی طولانی شده ولی دنبال اسمت توش بگرد حتما پیدا می کنی   در ضمن رنگهای انتخابی برای اسم ها شانسکی است  نقطهنیشخند

دقیقا یک سال پیش یا دقیق تر 12 ماه پیش یا به طور جزئی 365 روز پیش تصمیم به ساخت این وبلاگ گرفتم(البته تولد حقیقی 21 تیرماهه که من به دلایلی 25 می گیرمش)چشمک

البته فکر می کنم دهمین وبلاگ هست و در کل از همه ی وبلاگای دیگم جداستچشمولی تصمیم دارم ادامش بدم تا جایی که ببینم همراهم میاد یا نه نیشخنددوستای خیلی خوب زیادی رو در طول این یک سال پیدا کردمقلب

این پست رو اول به وبلاگم و بعدش به تمام دوستای خوبم تقدیم می کنمبغل

یادی از همه ی دوستان:نیشخندلبخند

باباپرشین(دکتر مهدی بوترابی) که از اول تولد این وبلاگ بهم سر می زنه و همیشه هم نظر می ده(شکلک ها)فکر کنم رکورداره داشتن کامنتای باباپرشینیم اونم از نوعه متنی نه فقط شکلکچشمک

گل یخ(فاطمه ملکی)یکی از بهترین دوست جونای وبلاگ نویسمه که خیلی وقته دیگه این دوستی فقط مجازی نیستماچ

بلاگ ها(بهزاد)وقتی باهاش اشنا شدم که قرار بود تو قسمتی از فنز بنویسم و از اون جا دوستیمون اغاز شد و خیلی کمکم کرده و می کنهبامن حرف نزن

دهکده ی اینترنتی(کدخدا و بروبکس دهکده)یه کدخدای خوب و مهربون که لنگش تو دنیا پیدا نمی شه فقط شازده(که منم)رو خیلی اذیت می کنه دختر کدخدا/خاله کدخدا/امنیه/خان دایی/حکیمه خاتون/بیگانه/خان داداش/شاور اعظم کدی همشون رو دوست دارمقلب

خاطرات پت و مت از زبان پت(پت)هر موقع به وبلاگش سر می زنم اگه غم و غصه داشته باشم به کلی فراموش می کنم خیلی دوسش دارم و کلی دوسته خوبیهمژه

بی تو چه کنم(محمد)همیشه نوشته هاش رو دوست داشتم و دارم فقط دیر به دیر اپ می کنه و یکی از تنها دوستایی هست که همیشه نوشته هامو به دقت می خونه و کلی مهربونهبغل

جیگرتو(جیدر من)خیلی باهاش دوستم ولی سرش شلوغه و کم پیدائه و هر کی باهاش دربیفته ور افتادهزبان

دوست داشتن رو قبول دارم(عاطفه)این عاطفه که اصلا حوصله ی اپ کردن نداره و ما خارج از محیط وبلاگ دوست شدیم و بعدا تو دنیای وب همدیگه رو پیدا کردیم و دیدم ای دل غافل بلهلبخند

شباهنگ(یاسمن)این دختره از بس درس می خونه شده جسد ماهه به خدا لنگه نداره ایشالله کامپیوترش زودتر روبه راه شهفرشته

دنیای شادی(شادی)شادیه واقعی رو می شه از نوشته هاش پیدا کرد و این قالب صورتیش منو به وجد میارهابله

شوریده(شیدا)دوست مهربونی که به قول خودش همدیگه رو لینک کردیم که دیگه همو گم نکنیم ولی اون رفت و دیگه نمی نویسه خیلی وقته دلم براش تنگ شده ایشالله مشکلش زودتر حل بشهدل شکسته

سال های سبز عاشقی(محمد)وبلاگش یه قالب سبز داره که خستگی رو از چشم ادم می گیره و پست هاش پر از امیده هورا

ستاره ی دنباله دار(مهدی)خیلی وقته اپ نکرده هر جا هست موفق باشهلبخند

مرگ گلبرگ های مریم(امیر)کافیه یه کار از این پسر بخوای تا برات انجام بده یه دوست واقعیه چشمک

تک ستاره من تو هستی(ستاره)همیشه یه جمله ی قشنگ تو وبلاگش هست هر چه می خواهد دل تنگت بگوقلب

رویای نیمه تمام(رویا)خودش برعکس رویاهاش یه رویای تمامه یه مدته که غمگینه ایشالله مشکلش حل بشهمژه

غم تنهایی من(لیلا)هر وقت به وبلاگش سر می زنم یه غمی تو نوشته هاش هست ایشالله دل مثه دریاش غم ها رو غرق کنهماچ

بدذات(بدذات)این موجود خبیث معلوم نیست بعضی وقتا کجا غیبش می زنه برعکس ظاهر خبیثش خیلی مهربونه و به دردودل ادم گوش می دهخجالت

پشت نقاب شب(سعید)وبلاگش همیشه فعاله تقریبا از اول این وبلاگ بهم سر می زد تازگی ها یه اتفاق بد واسه خودش و خانوادش افتاده که انشالله خدا بهشون صبر بدهخنثی

تنها در پاییز(نازنین)اخخخخ من چی بگم از این دختر که ماهه مثه خودم یه دختر پاییزیه که لنگه نداره فکر کنم یکمی از دست من ناراحته اره نازنین؟!بغل

بوی باروون(سعید)بالاخره که وبلاگت رو خونه تکونی نکردی می گم باید استین برات بالا زد گوش نمی کنیچشم

غزل واره های تنها()اسمشو از وبلاگش پاک کرده شاید نخواد منم بنویسم کم پیدا هست ولی بی معرفت نیست هنوزم گهگداری بهم سری می زنهلبخند

دوستانه(ساعده)متنهای ادبی و شعراش رو خیلی دوست دارم وبلاگش پر از ادب و ادبیات و... ساعده خانم یادته یه موقعی یه سری می زدی خوب الانم سر بزن دیگه مثل اون موقع ها که کامنت بازی می کردیمابرو

تمام ناتمام من...(مجید)خیلی حیف شد ارشیو وبلاگش رو پاک کرد نوشته هاش خیلی بامزه بود مجید یادته وقتی می گفتی می خوای وبلاگ نویسی رو ول کنی چقد باهات دعوا کردمخنده

***کرج***(حجت لباف)این پسر یه وبلاگ نویسه فعلاله چهره های درخشان هم دست خودشه عینک

ناشکیبا(محمد)شعر می گه یه شعر داره که اسمش شطرنجه حتما بخونید عالیهچشمک

قاصدک(محمد)خیلی وقته لینکش کردم ولی زیاد سر نمی زنه واسه همین هم فقط نوشته هاش رو بعضی وقتا می خونمچشم

روزنوشت های پارسا(پارسا)امان از دست این پارسا خیلی وقته خبری ازش نیست پست اخرش تا اونجا که یادمه راجع به ازدواج بود فکر کنم رفت قاطی مرغاقهقهه

جوانی(محمد)هر چی اهنگ و اینا میخوام کافیه به وبلاگ جوانی سر بزنم با سفارشم قبولهلبخند

گل من(پگاه)اینو که من اگه دستم بهش برسه خفش می کنممممممم این یه همکلاسیه بی معرفته که خبری نمی گیرهخنثی

کلبه ی عاشقانه با ساسان(ساسان)این ساسان عاشقه به خدا دروغم کجا بود وبلاگش رو بخونید انقد قشنگ می نویسه ادم اشکش در میاددل شکسته

خدایی که شکست خورد(محمد امین)من بهش می گم سید قراره توی پروژه ی بزرگ همکاری کنیم موفق باشیمفرشته

برای تو می نویسم همیشه...(زوج عاشق)ایشالله هیچوقت تو زندگیشون غم پا نذاره همیشه دوستای خوبی برای منو وبلاگم بودن و هستنلبخند

زیتون(زیتون)خیلی مقویه و یه روانشناس خوب همیشه به من سر می زنه و هوامو داره نیشخند

نظرکرده(نظرکرده)چی بگم والا تا تبادل لینک بین وبلاگامون صورت گرفت رفت که رفت هر جاهست سلامت باشهچشم

شادوشنگول(شیوا)این مثه توپ شیطونک می پره بالاوپایین مگه تولد عزیز جونت تموم نشد چرا پست جدید نمی ذاریبازنده

رنگارنگ(دوست جون)قالب وبلاگش ساده است من عاشق اهنگه وبلاگشم وقتی می شنوم یاد لالای های بچگیم میفتم می خوامشششششش البته منظورم اهنگ وبلاگش بوداخجالت

داستان های محمدرضا(ممزی)تازگیا کم پیدائه ایشالله مامانش زودتر روبه راه بشه یکی از اولین دوستای وبلاگمه هااااچشمک

از خواب تا مرگ(پیمان)یه داداشیه پرچونه که همیشه تخیلاتش رو می خونم یه دانشمنده واسه خودشیول

عکسدونی(عکاس)بابا تو رو که فیلتر کردن مگه چه خلاف بزرگی دچار شدنیشخند

تو مثل بارون اومدی عاشق و اشنا...(کیمیا)دخترخالمه و کلی خاطره کیمیا مهران مدیری در چه حاله؟

درحضور(یکا)یه دوستی که همیشه به یادشم مدتیه که وبلاگش رو تعطیل کرده البته گاهی سر می زنهلبخند

داش حمید(حمید عشقی)یادش تو دل همه ی وبلاگ نویسا زنده است نوشته هاش ادمو به خود میاره گاهی به وبلاگش سر می زنم خدا کنه که واگذار نشهلبخند

کاش...(نسیم)یه ابجیه مهربون که قراره یه روزی بهم سر بزنه و مهمونم بشهبغل

یکتاپرستان(سینا)یه ادمه فعال تو زمینه ی سایت سازی ایشالله که گروه سایتاش همیشه فعال باشهچشمک

باران خیال(یاسین)نمی دونم چی بگم! ولی به یاد اون سوالی که میگه اگه یه دقیقه به اخر عمرم مونده باشه بهم چی می گی بهت می گم نویسنده و مدیر موفقی خواهی شداز خود راضی

سیب گندیده(هیچکس)می خواستم اسم خودش رو بنویسم ولی گفتم شاید دلش نخواد یه کارمند نمونه استلبخند

بانوی اسمانی(تاتی)مثل خودم پرانرژیه و کلی مهربونه یاد نمایشگاه کتاب بخیرتاتی چقد با گل یخ پریدیم بالا و پایینخنده

تو چرا تنهایی(نرگس)واییییییی عاشق شعراشم همه حرفای دلش تو شعراش معلومه کلی دلم براش تنگ شده محمد به این نرگس بگو یه سری به من بزنه زبان

سطرهای دلتنگی(مینا)تازگی ها اسم وبلاگش رو به ترکی می نویسه چقده قشنگ می شه نیگا--> سخنته سوزلریملبخند

پژواک(پویان)وبلاگش به غیر از دلنوشته هاش هیچی نداره نه لینکی نه....برا همین وبلاگ خیلی جالبی به نظرم میادچشمک

زیر درخت ارزو(سعیده)چی بگم از دست این دختر که باهم این وبلاگا رو تبدیل به چت روم می کنیم بعضی وقتا هم واسه همدیگه توی دهکده اینترنتی کامنت می ذاریمخنده

یکی مثل خودت...گاهی به اسمان نگاه کن(نادر...همین وبس)خیلی به دور و اطرافش توجه داره نادر با کاری که برای مرگ دوستم کردی باورم شد که بالاخره یکی که وبلاگم رو خوند حرفامو درک هم کرد بازم مرسیلبخند

عشق می باید این روزگاران خدارا(مینا)عاشق اسم این وبلاگم و صاحبش رو کلی دوست دارمقلب مینا نگفتی که بالاخره ماله کدوم شعرهسوال

زود باش بیا تو شاعرانه ها(معین الدین واعظی)خدا می دونه که این پسر چرا اسم وبلاگش رو این گذاشته و بعد همه چی می ذاره تو وبلاگش الا شعر!!!!!نیشخند

بچه های اسمان(میثم)تقریبا هم محلیه یه ذره محلشون اونورتره همیشه با کامنتاش وبلاگم رو گل باررون می کنهلبخند

به پاکی دریا(توپول)چی بگم از دست این توپول انقد لاغر نمی کنه که اخرش می ترکه لینکش می باید یه مقدار بالاتر باشه چون تقریبا از اول این وبلاگ بهم سر می زنهچشمک اهنگ وبلاگش منو کشتهزبان

نقاش باشی(نقاش من)به قول خودش تو همون لحظه ی اولی که همدیگه رو دیدیم حس قشنگ دوستی رو هم دیدیم ما اول همدیگه رو پیدا کردیم بعد وبلاگامون روبغل

تاج خورشید(تاج خورشید)کلی مهربونه سر می زنه حالمو می پرسه انگار صد ساله که دوستمهقلب

رازان پرستوهای مهاجر(شهزاد)کم پیدایی شهزاد خانم این شهزاد منو به طنازی تشویق می کنه خیلی شیطونه از این لحاظماچ

 

negar500200385

(نگار)با اینکه تازه باهم دوست شدیم ولی بیشتر از اونایی که کلی باهاشون دوستم بهم لطف دارهخجالت

 هشت بهشت(فواد)من اولین بازدیدکننده ی وبلاگش بودم فواد از دستت خودمو می کشم چرا شاهدخت رو اینجوری نوشتی شاه دختکلافه

اما من ان شکوفه ی اندوهم(سعیده)کلی با هم کامنت بازی می کنیم وقتی میام می بینم سعیده واسم کامنت گذاشته می گم نه نمی شه حتما باید جوابش رو بدم اخه جفتمون هم حاضر جوابیم سعیده خیلی خوبی که تند تند بهم سر می زنیمژه

 

yashar430

(یاشار)تو جشن تولد پرشین بلاگ اول اجرای خیلی قشنگش رو دیدم و بعد وبلاگش رو چشمکخیلی ارادت دارمعینک

و هزار تا دوسته دیگه که دلم می خواد اسم همشون رو بگم ولی همینجوریش خیلی زیاد شد ولی قول می دم واسه همه جبران کنم حتی اونی که فقط یکبار سر زده بهمبغل

و بالاخره با 2187تا کامنت و 2713تا بازدید که فکر کنم برای یکسال خیلی خوبه وارد سال دوم فعالیت در این وبلاگ می شمنیشخند

همتون رو دوست دارمماچ

نوشته شده در ٢٥ تیر ۱۳۸٧ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

لبخندفقط دنبال چند تا تیکه چوبه شاید به درد نخور می گردم

می خوام تا می تونم باهاش پنجره درست کنم

یه خونه واسه خودم بسازم

که صدتا پنجره داشته باشه

دارم می سازم

صدمین پنجرمو می سازم

هر کی میخواد تو خونمو ببینه

خونه ی من خالیه خالیه

به جز گلدونام چیزه دیگه ای نداره

دارم می سازم

صدمین پنجره رو که روی زمین میذارمش

تا به دل زمین باز بشه

اینم از صدمین

حالا واسه صدویکمین پنجره دنبال جا می گردم

کجا بذارمش؟؟؟

پایین نوشت:نیشخند

تولد فردا یادتون نرههورا

روز پدر هم پیش پیشی مبارکبغلیه ماچ گنده واسه بابای گلمماچ

نوشته شده در ٢٤ تیر ۱۳۸٧ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

اتاق جدیدم رو توی خونه ی جدید زیاد دوست ندارم  البته یه اتاق جمع و جور و در کل خوبهخنثی

ولی اتاق قبلیم(تو خونه قبلی)خیلی بهتر بود  یه جوری بود که صبحا از پنجره افتاب می زد تو صورتم و عمرا اگه می تونستم تا ساعت ٨ صبح هم بخوابم   ولی الان...آخ

یه چیز دیگه ای هم که خیلی ازارم می ده اینه که هر وقت به بیرون از پنجره نگاه می کنم یه منظره ی زشت می بینم   یه ساختمونی که سازندش اصلا سلیقه نداشته و واییییییی از سر و روش کثافت می بارهسبز

ولی امروز یه صحنه ی قشنگ رو یکی از تیراهنای نورگیره اون ساختمونه دیدمیول

دوتا کفتر خیلی توپول و بامزه یه تریپ عشقولانه برداشته بودن و عشق بازی می کردنزبان

خندم گرفتمژه دیدم بدون اینکه به جای زشت دور و اطرافشون نگاه کنن به زیبایی خودشون می بالن قلبحالا ما ادما   یکی مثه خوده من   به جای اینکه به اسمونی که از پنجره معلومه و می تونم بهش عشق بورزم نگاه کنم بغلبه چشم انداز ساختمون روبه رویی نگاه می کنم

ولی حالا که دقیقتر نگاه می کنمهیپنوتیزممی بینم  نه انقدا هم زشت نیست  من اگه بخوام می تونم قشنگ ببینمش تا هر وقت از پنجره بیرون رو نگاه می کنم اذیت نشملبخند

پایین نوشت:نیشخند

نمی دونم چرا مثه بچه ادم صبح ها یا عصرا اپ نمی کنمچشمهر وقت می خوام اینکارو انجام بدم می رم سروقت نقاشی کردن   قلموهام صدام می کنم  انگار فهمیدن عاشقشونمخجالت

از کدی(کدخدا)مهربونم هم ممنون که یه ایده ی قشنگ واسه پنجره ی اتاقم دادقلب

دارم جلو جلو خبر می دممتفکر همه حواسا جمع  ٢۵ تیر تولد یه سالگی وبلاگمه نیشخند بیاین یه جشن براش بگیریم هورا  اخه اولین تولد خیلی مهمهلبخند

نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

امشب شب ارزوهاستلبخند

شبی که می تونه برامون سرنوشت ساز باشه

تو مفاتیح خوندم که امشب هیچ فرشته ای در زمین و اسمون نیست  مگر گرد خانه ی خدافرشته

خدایا من ارزوها  دارم

ولی از خیلیاشون بی خبرم

کمک کن

تو رو به جونه تمام فرشته های پاک گرد کعبه ات

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی زابر/ کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز/ باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی زناز بیش مرنجان مرا برو/ آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست/ وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
این نان و آب و چرخ چو سیل است بی وفا/ من ماهی ام نهنگم عمانم آروزست
یعقوب وار وا اسفاها همی زنم/ دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود/ آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او/ آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول/ آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما/ گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار/رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

نوشته شده در ٢۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

پرشین بلاگ رو خیلی دوست دارم عاشق وبلاگم هستمقلب بخشی از زندگی منه چون یه سری از خاطرات خوب و بدم رو بدون رودربایستی یا  با رودربایستی اینجا می نویسمیولنزدیک به 4-5 سال هم هست که وبلاگ می نویسم ولی از یه جا به جای دیگه پریدم تا اینکه به اینجا رسیدمنیشخند

ولی یه مدته که این خونه ی پدری صفای همیشگی رو نداره ناراحتچرا؟.....سوال(باباپرشین عزیز می خوام چند لحظه نقش یه نفوذی رو برات بازی کنم و حرف دل وبلاگ نویسای چندساله رو برات بگمعینک)

ببین باباپرشین بیشتر وبلاگ نویسایی که من باهاشون دوستم و تو هم یه زمانی باهاشون خیلی صمیمی بودی یا هنوزم هستی یه جورایی ازت دلخورنناراحتدل شکسته

هیچکدوم دوست نداریم که فقط به این دلیل که ارزش اقتصادی و تجاری وبه طور کلی مادی برای یه نفر داریم درد ودلامون رو تو وبلاگامون بنویسیمقهر این یه موردش بودیول

به اطرافیان هم لطفا توجه بیشتری کنینهیپنوتیزم بعضیاشون باعث می شن که بلاگرا از پرشین دور بشناسترس

یه سری از دوستان بلاگفاییم(١۵ نفر) تونستن یکی از دوستای پرشینی و بکشن اونور خط(بلاگفا)آخ اینکه خوبه چند نفر یه نفر و کشیدن اونور خنثیبه ما باشه یه نفر 15 نفرو می کشونه اونورنگران

تازگیا بعضی از بلاگرا به دلایلی دیگه نمی نویسن که ادم دلش می سوزه ادمایی با این نبوغ فقط به خاطر مدیریت یه سرویس ول می کنن و می رنافسوس(ددددد نگو به درک باباپرشین نیشخندبه خدا همه واسه نوشتن یه دلخوشی دارن دیگهلبخند)

ببین باباپرشین هی بچه ها رو حرص می دیکلافه و دلشون از دستت می گیره که یه وقت مثلا مثلا خدای نکرده بعد یه جشنی یا مراسمی کمرت می گیره و دیگه دیگه...ابرو

فرق نمی کنه که تو کدوم سرویس وبلاگ داشته باشیچشم ولی همیشه بچه های پرشین یه چی دیگه بودن و هستن و خواهند بود(یه نمونش جشنا و قرارای وبلاگیابله)

باباپرشین باید واسه بچه ها الگو باشین نه اینکه لینک بچه ها رو کم کم پاک کنیدقهر(مثلا یه نمونشیول اون اولا لینک من تو وبلاگت بود ولی الان نیستدل شکسته)

روابط عمومیه پرشین هم خیلی ضعیف شدهخنثی یه زمانی بچه ها خیلی راحت تر با مدیرا ارتباط برقرار می کردن ولی الان نهافسوس... دور باباپرشین حصار کشیدنعینک(لطفا دست نزنیدبامن حرف نزن)

تو جشن تولد پرشین بلاگ هم هی تورو خواستن که بری روی سن و جوایز رو اهدا کنیزبان این نشون می ده که درک مسئولین تا حد زیادی پایین اومدهمتفکر اخه باید خودشون می فهمیدن که باباپرشین تو این رفت و امدها لاغر می شه و تریپ بازاریش به هم می ریزه چشم

این فقط چند نمونه از شکایات بچه ها و البته و البته خودم بودلبخند که وقتی شروع کردم به نوشتن یادم اومدنیشخند

پایین نوشت:نیشخند

1-باباپرشین اگه می خوای فیلترم کننگران ولی من حرف دل خیلیا رو گفتم که با حرص می گن اخرشم کار می دن دستت(یادته کمرت گرفتاز خود راضی)

2-ولی خیلی دلم شکست لینکم رو پاک کردی دل شکسته(یاد باد ان روزگاران یاد بادخیال باطل)

3-از باباپرشین به عنوان مدیر پرشین بلاگ یه سوال دارمیول:بچه ها برای چی وبلاگ می نویسن؟سوال

4-لطفا کسی نگه که چرا انقد با پررویی حرفام رو زدم عینکخود باباپرشین می دونه که چقد باهاش راحتمچشمک حالا هم اگه ناراحت شده باشه خودش بهم می گهنیشخند

دوستون می دارمماچ

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

سلاملبخند

می دونم خیلی وقته که اپ نکردم ولی خوب همتون شرایطم رو می دونستیدچشم

حالا این وسط یه اسباب کشی رو هم اضافه کنیدنیشخند   ببینید چه می شودکلافه

همه بهم می گن خیلی دل گنده ام یا به زبون خودمونی بگم که پرروامخجالت چون همیشه لحظه ی اخر کارم رو انجام می دم و توجه کمی به این مسئله دارم که ملت منتظرم هستنچشم

تازه یکشنبه باورم شد که اسباب کشی داریم استرس  واسه همین تا ساعت 3 صبح بیدار موندم تا وسایلم رو جمع کنم  وقت تمام البته قبلش یه چیزایی رو جمع کرده بودم تازه حمام رو هم باید می شستمآخ

رفتم توی حمام و دوش رو باز کردم و حتی سقف حمام رو هم شستم همینطور جاهایی رو که اصلا تو این همه مدت زندگیم تو اون خونه ندیده بودمزباننیشخند

تا حالا تو عمرتون شده احساس کنید که یه حمال حسابی هستین و نمرتون بیسته بیسته سوال   من دوشنبه ای این احساس بهم دست داد نیشخند  به خودم گفتم  هرکول و دیدی من دخترشمعینک

یکی از اون اقایون محترم که اثاثیه رو تو کامیون می ذاشت صدا همه رو دراورد چون بلد نبود درست بچینتشون زبان  واسه همین هم مجبور شدن اثاثیه رو خالی کنن و دوباره تو ماشین بذارناوه

حالا اون وسط من نمی دونم داداشم چی فکر می کرد  سوال منو صدا کرده می گه بیا کمک وسایل و از کامیون در بیاریمتعجب

هر کی از خیابونمون رد می شد می گفت چه اتوبار باکلاسی حمال دختر هم دارهخنده

نمی دونم کارگرا کجا بودنافسوس داداشه از اون بالا وسایل می داد پایین و منم می گرفتم اوه هنوز در عجبم از کار خودمتعجب

هنوز اون صحنه برام خنده اوره که با یه حمال هم نهشت شده بودمخجالت

پایین نوشت:نیشخند

خونه تکونیه وبلاگم رو دیدینننننننسوالچطوره؟

 

نوشته شده در ۱٤ تیر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

یه روبان بنفش از قفسه ی کتابام برمی دارم   می رم جلوی اینه و باهاش موهام رو می بندم   اره خیلی بلند شدن    صورتم هنوز اشک الوده   یاد روزی می افتم که زده بود به سرم و می خواستم برم موهام رو از ته بزنم

 شاید همه سرزنشم می کردن   مسخرم می کردن   ولی لااقل مثل الان خودم رو سرزنش نمی کردم

اره دلم میخواست موهام رو مثل دلا می زدم اما نه برای اینکه بفروشمش و با پولش برای تو چیزی می خریدم      بلکه برای اینکه می دادمشون تا یه کلاه گیس قشنگ برای تو نازنینم درست می کردم  

چه فرقی می کرد من با مو یا بدون مو  ولی مهم تو بودی

من یه دخترم و خوب می دونم که نداشتن مو برای یه دختر چه زجریه اونم اگه ریختن کم کم موهاش رو ببینه   همینطور ابروهاش...

دارم دیوونه می شم که چرا اینکار رو نکردم   ارزشش رو داشت فقط برای یه لبخند بیشتر تو

هنوز تو بهتم(ساعت سه و خورده ای)این ساعت هرگز از یادم نمیره

تلفن زنگ زد   زنگ زد   زنگ زد و الهام خبر شفای تورو بهم داد عزیزم

الهه زود بود  به خدا زود بود  هر چند می دونم راحت شدی   بعد از شش_هفت سال دیگه نیازی به اون عصاهای کاذب نداری  می دونم که داری تو بهشت می دویی  دوییدن نه...داری پرواز می کنی

می ترسم وقتی برم جلوی مامانت چه حالی بهش دست می ده وقتی که دوستای هم سن و سال دخترش رو ببینه و یاد گل پرپرشده ی خودش بیفته

ولی نه...الهام می گفت مامانت خیلی ارومه    به جای اینکه ما بهش تسلی بدیم و ارومش کنیم  اون ما رو اروم می کنه

من تازه امروز فهمیدم که تو نیستی در حالی که تو صبح روز شنبه رفتی

بدقولیم رو ببخش عزیزم   ببخش              ببخش که بهت قول دادم خیلی زود میایم خونتون و شادت می کنیم   می زنیم   می رقصیم....

و تو چقدر خوشحال شد   انگار که داشتی بال در می اوردی

خیالم برای تو راحته   خیلی راحت   تو داری پرواز می کنی   ولی من با این احساس گناه و شرم چه کنم

خواب چند روز پیشم تعبیر شد     تو اون دور نشسته بودی و چیزی می نوشتی ولی غمگین بودی     همه ی اشناها بودن ولی من فقط صداشون رو می شنیدم و هیچ تصویری ازشون نمی دیدم  تنها صورتی که برام معلوم بود  صورت غمگین تو بود  ولی تو حرف نمی زدی و فقط می نوشتی      صداها می گفتن تو شفا گرفتی ولی به خاطر قیافت که همینجوری مونده ناراحتی    نمی دونم چند ساعت ولی به مدت خیلی طولانی   شاید یه شب تا صبح کامل  از همون دور بدون مزاحمتی برات نگات کردم

ترسیدم بهت زنگ بزنم و از حولیم بفهمی زیادی نگرانم واسه همینم برای الهام تعریفش کردم و گفتم که بهت چیزی نگه  

 الهه ی نازنینم تموم شد         دیگه درد و رنجی در کار نیست

حالا اروم بخواب عزیزم  اروم بخواب     

برات قران رو باز کردم   سوره ی قیامت اومد

(("سوگند به روز قیامت و سوگند به روزی که همدیگه رو باز می بینیم"))

دلم برات خیلی تنگ می شه                          دوست دارم الهه خیلی زیاد

پایین نوشت:خنثی

ببخشید بعد از یه پست شاد  اینو نوشتم  باید درد و دلم رو در میون میذاشتم نه با یه نفر  با همتون   با همتون

 

نوشته شده در ٢ تیر ۱۳۸٧ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |